
نويسنده : azam تاريخ :




دل آدما...شیشه نیست که روی آن " هــــــا " کنیم
بعد با انگـــشت یه قــــلب بکشیم و
وایسیم آب شـــدنش رو تماشــــا کنیم و کیـــــف کنیم !!!رو شیشه نـــازک دل آدمـــا اگـــه قلبـــــــــی کشیدی
باید مــــــــردونه پـــــــاش وایســــتی!!


مهربانم ! ای خوب
یاد قلبت باشد یک نفر هست که این جا
بین ادم هایی که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها به تو می اندیشد
وکمی
دلش از دوری تو دلگیر است...
مهربانم ! ای خوب
یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته به در مانده
و شب و روز دعایش این است
زیر این سقف بلند هرکجایی هستی به سلامت باشی
به شب معجزه و ابی فردا برسی...
مهربانم ! ای خوب
یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را
همه و هستی رویایش را به شکوفایی احساس تو
پیوند زده
و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد
مهربانم ! ای خوب
یک نفر هست که با تو
تک و تنها با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور
پر احساس و خیال است و سرور
مهربانم ! این بار که تو
با دل سبز و پر از ارامش راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد...

نمي خواهم بجز من دوست دار ديگري باشي
نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فکر ديگري باشي
نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند
نمي خواهم کسي نامش به لبهاي تو بنشيند
نمي خواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي
نمي خواهم کسي يارت شود در راه اين هستی





چشم چشم دو ابرو ...... نگاه من به هر سو
پس چرا نيستي پيشم ؟..... نگاه خيس تو کو ؟
گوش گوش دوتا گوش ..... يه دست باز يه آغوش
بيا بگير قلبمو ..... يادم تورا فراموش
چوب چوب يه گردن ..... جايي نري تو بي من !
دق مي کنم ميميرم ..... اگه دور بشي از من
دست دست دوتا پا ..... ياد تو مونده اينجا
يادت مياد که گفتي ..... بي تو نميرم هيچ جا
من ؟ من ؟ يه عاشق ..... همون مجنون سابق



پرسیدم چون دوسـتم داری بهم نیاز داری؟
یا چون بهـــــم نیاز داری دوســـتم داری؟
گفت چون دوســــــتت دارم بی نــــیازم.


عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت
بی هیچ گمانی گوش خواهم داد بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست
بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شدو تا ابد در سینه دوستت خواهم داشت



اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار اکنون که زنده ام ....
صبر نکن تا بمیرم بدان که انوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید
ومجبور میشوی حرف های ناگفته ی قلب ساده ات را در فراسوی یه مشت خاک سرد پنهان کنی پس
اگر دوستم داری بگذار با تو زندگی کنم و زنده بمانم
فاصله ها هیچ وقت حریف خاطره ها نیستند




در غروب سرد عشق
این جمله را با من بخوان
مرگ تو مرگ من است
پس تمنا میکنم
هر گز نمیر








جوانی بود که بسیار زود عصبانی میشد و بد خلق بود پدرش کیسه ای
میخ به او داد و از او خواست تا هروقت ک عصبانی میشود یک میخ به
دیوار بکوبد روز اول جوان ۳۷ میخ به دیوار کوبید و سپس هر روز
میدید که کنترل عصبانیتش آسان تر از کوبیدن میخ به دیوار است لذا روز
به روز تعداد میخ هایی که به دیوار میکوبید کمتر میشد تا جایی که دیگر
نیاز نبود میخی به دیوار بکوبد چون دیگر عصبانی نمیشد نزد پدر رفت
و گفت که چگونه موفق شده عصبانیتش را کنترل کند پدرش از او
خواست که هر وقت توانست عصبانیتش را کنترل کند یکی از میخ ها را
از دیوار در بیاورد روزها گذشت تا دیگر میخی به دیوار نماند جوان نزد
پدرش رفت و او را مطلع ساخت پدرش دست او را گرفت و جلوی دیوار
ایستادند پدر گفت عزیزم کارت خیلی عالی بود اما به سوراخ های روی
دیوار نگاه کن این دیوار دیگه هرگز مثل سابق نخواهد بود وقتی به هنگام
عصبانیت حرفی میزنی یک زخم ایجاد میکنی مهم نیست چند بار عذر
خواهی کنی و بگویی متاسفم زخم ها سر جایشان باقی میمانند به خاطر
زخم هایی که در قلبت ایجاد کرده ام مرا ببخش.










فردا که شب شود حتماً ستاره ها چشمک زنند
